تبليغاتX
دل‌نامه

دل‌نامه

در خانه ما رونق اگر نيست، صفا هست

نشسته بودم تو سایت دانشگاه و داشتم با دوستم چت می‌کردم. هی گفتم یه اسم خوب بگو، چیزی به ذهنش نمی‌رسید. اسمی که تو ذهنم داشتم، مورد به جا و خوبی بود، اما کلیشه شده بود انگار. نهایتا چاره‌ای ندیدم و"دل‌نامه" تو اون همه سر و صدا به دنیا اومد به قلم جوجو.

ترم 5 بودم و تو تب و تاب تحصیل و تلاش برای 8 ترمه تموم کردن، و عزادار پروژه‌های هزار رنگ. و امروز انگار که کس دیگه‌ای باشم، از پشت میزم به اون "جوجو" لبخند می‌زنم.

دنیا خیلی فرق داشت. تا حدی که میشد دلی رو نامه نامه کرد و محتواشو فرستاد به همه جا. اما امروز، دیگه مدت‌هاست که جوجوی دل‌نامه، صاحب یه دل بی‌نامه شده و اینو داره آلان رسما اعلام می‌کنه.

یادته می‌گفتی وقتی تو همچین جایی می‌نویسی دیگه مال خودت نیست؟ این حرف همون زمان هم 2 هفته منو به هم ریخت. اما امروز می‌دونم که این پست‌ها انقدر مال خودم نیست که اگر سرور بلاگفا بپره، هیچ کدومشون رو حتی روی کاغذ ندارم.

فکرم می‌ترکه از در نظر گرفتن این همه تغییر. این همه آدم‌هایی که اومدن و رفتن، و رکودهای پر حادثه، و تکرارهای گاه قشنگ و گاه زشت، و مرگ یکی از عزیزترین دوستام که به واقع کمرمو خم کرد،...

امروز تولد دل‌نامه است. همیشه برام جالب بود که آغاز و انجام یه تاریخ مشابه داشته باشه. به همین خاطر امروزو انتخاب کردم. تو این سه سال خیلی چیزا یاد گرفتم. و این امکان به من داده شد تا با آدم‌هایی آشنا بشم، که شاید در ذهنم نمی‌گنجید وجود خارجی داشته باشن. آدم‌هایی که با هر اخلاق و آداب و شخصیتی که داشتند، حضور گاه به گاهشون بدون اغراق برای من ارزش فوق‌العاده زیادی داشت. آدم‌هایی که از قالب‌های وبلاگی آنچنان در اومدند، که من 8 تاشونو تو دنیای خودم دیدم.

از همتون برای حضورتون در بخشی از این 3 سال بی‌نهایت متشکرم. از دوستیتون، از ابراز محبتتون، از تعریف‌های پر هیاهو و نقدهای پشت پردتون خیلی خیلی ممنونم.

دلم می‌خواد علاوه بر دوستان وبلاگ نویس یه تشکر ویژه داشته باشم از دوستانی که با وجود اینکه وبلاگ نداشتند، اما هر از چند گاهی به زردی دل‌نامه، سبزی حضور دادند: mhmh، عادل، Gentle pishi، شاسخین، محمدرضا ص و غریبه آشنا.

شاید باورتون نشه چقدر دل‌نامه رو دوست داشتم و دارم. به جرات می‌تونم بگم که هیچ کس به اندازه من برای چک کردن وبلاگش این همه زمان و حوصله هزینه نکرده، و برای به روز نگه داشتنش این همه دغدغه نداشته! اگر اغراق نباشه میشه گفت که من به این وبلاگ وابسته شدم و این شاید سنگین‌ترین هزینه‌ای باشه که یه آدم می‌تونه برای یه وبلاگ بپردازه.

این پایان شاید موقتی باشه، و شاید غبار زمان روش بشینه و رسم ابدی به خودش بگیره، شاید برای من نوید یک آغاز باشه، و شاید تحکیم یک پایان دیگه. اما هر چی که منتظرم باشه، همچنان اعتقاد دارم که صلاح در اون چیزیه که اتفاق میفته.

یادمه حدود 11 سال پیش یه سریال از شبکه 3 پخش میشد به اسم "اینجا، خانه ما". توی یه قسمت پری امیر حمزه نقش عمه بد اخلاقی رو داشت که همه ازش می‌ترسیدن و اون برای یه سری معالجات به تهران و به خونه قصه ما اومده بود. بعدا مشخص میشه که بیماری سختی داره و در آستانه ترک دنیاست. یه شب تو جمع خانواده، سر میز شام میگه: زندگی مثل یک غذای خوشمزه است؛ که اول تندتند و بدون مزه مزه کردن، با عجله می‌بلعیمش، اما وقتی که به لقمه‌های آخر می‌رسیم، طمانینه بیشتری به خرج میدیم و آروم‌تر می‌خوریم... و این آلان همون حسیه که من به دل‌نامه دارم.

جوجو رو برای تمام این مدت، به خاطر همه پستای به قول شما گنگ و پیچیده و غمگین، و همه چیز حلال کنید و ببخشید.

التماس دعا

یا علی

حق نگهدار همتون :)


به يادگار مانده از سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 23:37 به قلم جوجو|

همیشه در صفر، همیشه در آغاز
و همیشه
در حسرت یک پایان، یک سرانجام.
حرف‌ها می‌آیند،
دست‌ها هم به سخن درمی‌آیند، چشم‌ها و لب‌ها به جای خود.
تو اینجا نیستی
تو هیچ‌جا نیستی
تو در همه جایی و همه جا خالی از تو.
این روزها همه جا را می‌گردم
از همه می‌پرسم
اما تو هیچ‌جا نیستی.
قلب من خالی‌ست
و ذهنم خالی‌تر از درکی که بتوان دمی تو را در آن گنجاند.
این روزها به من نگاه نمی‌کنی، حتی به اشتباه!
این روزها هر روز اراده می‌کنم که حرف بزنم، که زانو بزنم، که اشک بریزم، که پناهی بجویم، که بگویم برگرد، که بگویم...
اما نمی‌گذاری.
تو، خود تو نمی‌گذاری.
هر روز در مرورهای گنگ و لحظه به لحظه غرق می‌شوم، تحلیل می‌روم، تصمیم می‌گیرم، اما دریغ از اجرا
تو نمی‌گذاری.
می‌پرسم قهری؟ صدایی در جواب نمی‌آید
و برای من بی‌جوابی قهر است.
تنهایی‌ها شریفند
آنقدر شریف که می‌توان کف دست را نگریست، و تصویری واضح و بی‌نقص از خویشتن در آن دید.
تو مرا دیده‌ای... تو مرا واضح و بی پرده، حتی بی اینکه تنها باشم، دم به دم دیده‌ای
پس حرفی بزن، چیزی بگو. من از این غصه می‌میرم.
هر روز خالی‌تر از دیروز
با خرواری از ای کاش‌ها
و تلی آرزوی به خاک نشسته، که دیگر میلی برای خواستنشان نیست.
و این‌ها همه به کنار
و این‌ها همه قابل تحمل!
عقوبت از این بیشتر که من تو را ندارم؟
نمی‌دانم کی رفتم
نمی‌دانم چه شد
تنها در خاطرم مانده:"بخوانید مرا، تا اجابت کنم شما را"
من خواندم. همه این روزها
به من برگرد
بگذار دوباره پناه بگیرم
مرا بشنو
مرا ببین
تمام این تمامیت خورد و خاکستر را
مرا به راه بیاور
مرا در آغوش بگیر
به من سیلی بزن
به من عتاب کن
اما
خواهش می‌کنم، دوباره مرا خطاب کن.
به من برگرد...
من از این غصه می‌میرم
به من برگرد


ادامه خط‌خطي
به يادگار مانده از دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 19:7 به قلم جوجو|

کولی‌وار

با پارچه‌های رنگی

قرمز و زرد و سبز و بنفش...

کولی‌وار

با کودکی بر دست

با کودکی بر پشت

خم

با فوت روی اسپندها

با خال کوبی‌های موهوم.

کولی‌وار

با نانی در بقچه

و مقوایی که بتوان،

لختی کودکی را بر آن خواباند.

کولی‌وار

با پارچه‌های گره بر کمر

با چادر نصف بر زمین،

نصف بر سر

در پیچ و تاب ماشین‌های مانده پشت چراغ قرمز...

کولی‌وار

با دستاری بر پیشانی

با انگشتانی حنایی رنگ

با دستانی زمخت

با صورتی آفتاب سوخته.

کولی‌وار

گاه چون قطعه‌ای از پیاده‌رو

گاه همراه با باد، بر لب سکوت، در دل فریاد.

کولی‌وار

چون نقش زنی کولی بر دیوار

چون قاب عکس به جا مانده در آوار

چون ذوالجناح بی‌سوار...

کولی‌وار

روزی نقش بر زمین

روزی کنج دیوار

و همیشه، چشم‌های میشی‌اش بیدار

صورتش پر زنگ، دلش بی‌زنگار.

کولی‌وار

گم در بوق ماشین‌ها

غرق در دود سیگار

خسته، لیک بی آزار.

کولی‌وار

با توهم‌های پر تکرار

از زندگی بیزار

بیگانه با خفت و عار.

کولی‌وار...

به يادگار مانده از جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 0:9 به قلم جوجو|

چشمم پیپ را گرفته بود. پیپ برایم نماد او بود، با آن سبیل تابیده و آراسته، با آن نی ترک خورده، و صدای قیرقاژی که دم او بر آن ایجاد می‌کرد.

شاید آخرین امید بود، یا آخرین حربه. هر چه بود، من دل به همه دریاها زده بودم.

ایستاده بودم به کمین! سرفه‌های خشک... این او بود. بوی توتون و خش‌خش قدم‌ها و ریتم سرفه‌هایش را از بر بودم. دست‌هایم خیس بود و رعشه‌ای از قلبم بر تمام وجودم لرزه می‌افکند.

قدمی به جلو برداشتم. او بود که آرام و لرزان از نردبان بالا می‌رفت. روی کتاب‌ها دستمال می‌کشید. برخی را برمی‌داشت و روی برگه‌ها فوت می‌کرد و اینچنین خاک به هوا بر می‌خواست. 

می‌خواستم جلو بروم، می‌خواستم کمک باشم برایش. اما از دیدن او در این حال و روز غرق لذت بودم. 

لب‌هایم بارها برای گفتن کلمه‌ای هر چند نامفهوم از هم گشوده می‌شد، اما گویی همه وجودم از صدا خالی شده بود.

کتابی را برداشت. صفحه‌ای را گشود. و آرام زمزمه کرد. آن صدای پیر و زنگ‌دار، برایم آهنگین‌ترین ریتم آفرینش بود. 

وقتی از نردبان پایین آمد و سرفه‌ای دیگر نثار کتاب فروشی آرام و خلوت خود کرد، به ناگاه نگاهش به من افتاد. حتی سلامم نمی‌آمد. هر چند هزار بار زبانم را وادار به اطاعت کرده بودم.

نگاهش زل به من بود و دست‌هایم، که حالا آشکارا در حالی که به سوی او حرکت می‌کردند، می‌لرزیدند. 

حالت چهره‌اش هر لحظه به هم ریخته‌تر می‌شد. آرامش‌ها می‌رفت، و خشم‌ها می آمد. تمام بدنم قفل شده بود. و از همه بیشتر چشم‌هایم، که یارای پلک زدن نبودند.

با حرکتی که برای او چابکانه محسوب می‌شد، به سمتم آمد. ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم. ترسیده بودم. همه دلم را از چشمم می‌خواند و من این را با تمام وجودم می‌دیدم.

فریاد زد: "تو ؟" و بسته را خشمگینانه از دستم کشید. فریاد می‌زد، پرخاش می‌کرد. من اما در مه شرجی اقیانوس‌های دور دست غوطه ور بوده و تنها، نگاهش می‌کردم.

کاغذ کادو را از هم درید. نعره زد:"عرق چین؟ برای من؟ دستار؟ عقیق؟ شانه؟ دخترک احمق، احمق دیوانه، دیوانه مفلوک، مفلوک..." و من فکر می‌کردم چقدر این طنین زیباست، چقدر این جمله‌ها آهنگین است، چقدر این حال خوش است. و به ناگاه، پیپ از لای دستار سر خورد و بر زمین افتاد.

نگاهش کرد، نگاهم کرد، نگاهشان کردم. چشم‌هایش قرمز بودند و پس از آن نم‌نم باران گرفت؛ و جوی و رود و برکه و دریا و اقیانوس شد، و من چه مصرانه غرقِ غرق شدن شده بودم...

تکان‌ها شدید می‌شدند و نعره‌ها دورتر. تمام بدنم خیس بود. فکر می‌کردم اقیانوس یک پیرمرد چقدر می‌تواند غریق داشته باشد. همه مرا به نام می‌خواندند. چشم گشودم. همه هنوز آنجا بودند. من بودم، وانت و بچه‌ها و جمعه بازار. گردنم انگار خشک شده بود. و با اولین حرکتم متوجه پیپ شدم که گویی روی دامنم جا خوش کرده و  او نیز به خواب عمیقی فرو رفته بود.

درنگ جایز نبود. حالا این‌بار، من آماده‌تر بودم. نعره‌ها و فریادها و طعنه‌ها ارزش غرق شدن در قطره‌ای از آن اقیانوس را داشت.

پیاده شدم. جوابی برای کسی نداشتم. یک نفس تا کتاب‌فروشی دویدم.

آنجا بود. پشت میز کوچک و چوبینش، سر بر صفحه باز کتابی گذاشته و به خواب رفته بود. صدایش زدم. یک بار، دو بار، صد بار.... پیرمرد، پیرمرد من، به خواب رفته بود.

باز هم حنجره‌ام صدایی نداشت، باز هم پلکم نایی نداشت. زل بر او بودم و دستانم پیپی را چنگ می‌زد که تماما متعلق به او بود. اما این بار، من صاحب تمام اقیانوس بودم. یک قدم من را به او می‌رساند. به اویی که دیگر او نبود.

تفالش را گویی که آخرین خوراک روی زمین باشد، آرام و با طمانینه بلعیدم:

یاری اندر کس نمی‌بینم، یاران را چه شد            دوستی کی آخر آمد، دوست‌داران را چه شد

آب حَیوان تیره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست      خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد

برداشتی آزاد از فیلم "آن سوی آینه"


به يادگار مانده از شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 0:33 به قلم جوجو|

وقتی هنوز... هنوز نبود، وقتی من، من بودم و تو، تو؛ وقتی سهم من از هستی آبیا بود و سهم تو سیاه و سفید و طلایی، وقتی من نمی‌دونستم رژ لب همون ماتیکه و نمی‌تونستم "ازدواج" رو از رو دست خطت بخونم و تو خیلی همه فن حریف‌ بودی، وقتی اون همه اصرار کردی نمایش اجرا کنیم و آخرش همه اصرارا رسید به من، وقتی تو همه چیزدان بودی و من هیچی ندون نادان، وقتی ...

بعد این همه سال، تو این همه غبار، تو این همه نیستی، تو این همه ترس لزج لعنتی بوی نا گرفته، تو این همه من یه روزی برمی‌گردم با اینکه خیلی دیره، تو این همه من بی‌تقصیرم و تقدیر نذاشت و لعنت به این قسمت و نفرین به این تقدیر، تو این همه وای خدای من نذار دیرتر شه، ... چرا درست تو؟؟ چرا آلان که من پناهنده شدم تو هارمونی آرامش یه مسجد و تو مقیم دوردست‌ها شدی؟

وسط اون همه ترس، اون همه شعار، اون همه مرض... کی باورش می‌شد صاحب دو تا پاپیون رنگی‌رنگی اون روزا، همین آدمای امروز باشن؟

من یکی دیگه شدم. من برنامه رو ترک کردم. من همه چیزو یه جا گذاشتم زمین. تو هم رفتی ... کاش تو، تو مونده باشی، کاش هنوز تو برنامه باشی، کاش هنوز موهات مشکی باشه، کاش مثل اون روزا باشه که هی از جلوم رد شی و من احمق زل بزنم به اون بستنی زعفرونی همیشه مسخره مزخرف حال به هم زن...

کاش همه چیز مثل این نوازندگی مجید انتظامی غرقم نکنه تو چاه ویل، انقدری که حتی دلم نخواد بیرون بیام...

کاش این  کاشا سبز می‌شد، کاش تو یکیش یه دونه مژده بود، فقط یه دونه...

خدا، خدا، خداااااااااااااااااااااا،خدا

به يادگار مانده از پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 20:39 به قلم جوجو|

خیلی وقته که دیگه سهراب نمی‌خونم. اما دیروز یه آیتم تو +G دیدم که یه شعر از سهراب بود. شعر کوچک‌ترین ربطی به ذهنیتی که در من جاری شد نداشت. اما به یقین می‌تونم بگم که به این ذهنیت عمیقا فکر کردم، فقط به خاطر حسی که این شعر به من داد!
به مرگ فکر کردم. نه از این زاویه که ای وای و چه شود و ...
از یه زاویه دیگه که ممکنه با استفاده از اون یه روانشناس نظرش در موردم این باشه که، هم مازوخم هم سادیست. مازوخ به این دلیل که این فکرا رو در نهایت ظرافت و دقت توی ذهنم به تصویر کشیدم و سادیست به این خاطر که انگار می‌خوام همین معامله رو با شما انجام بدم!
این مقدمه رو نوشتم که یهو وسط متن رها نشده باشی. پس انتخاب با خودته. حاضری با من شروع کنی به تصور؟!
تو چند سالته؟ تو این سال‌ها چند تا آدم می‌شناسی؟ از اون رفیقت تو آمادگی یا دوره ابتدایی یا تو محله قبلیتون چقدر خبر داری؟ (نه‌نه! صبر کن. گرچه حرفم عاری از کلیشه نیست، اما هنوز منظورمو نگفتم)
اصلا بی‌خبری‌ها رو رها کن. به امروز فکر کن و آدمای امروز: همسایه‌ها، دوستان، خانواده. همیشه یه آدمایی پررنگ‌ترن، همیشه یه آدمایی وجود دارن که تو لحظاتی از زندگیت میگی به درک که اینطور شد، عوضش فلانی هست، لااقل اونو دارمش و با شیوه خودت بهش پناه می‌بری. طرف اگر نه همه هستیت، اما بخشی از هستیته.
حالا من با همه جسارتی که در این لحظه تو خودم جمع کردم، میام جلو و بدون اینکه قادر باشم تو چشمات نگاه کنم، میگم فلانی، همون عزیز دل، همون نور چشم، همون پاره جگر همین آلان از دنیا رفت!
نه‌نه‌نه! نمی‌خوام اشک بریزی یا مثلا بدوی و بری بغلش کنی. (البته مسلما می‌تونی یه دنیا فحش به من بدی که زبونم لال
، که خفه شم الهی، که خودم بمیرم جای دیگران، ...) فقط می‌خوام با همه وجودت، شده به اندازه چند لحظه این حسو در خودت بارور و باورپذیر کنی که اون نیست، اون دیگه نیست، تا ابد نیست... نه تو اون یکی اتاقه،  نه داره از سر کار میاد،  نه اگه زنگ بزنی گوشیشو جواب میده،  نه... نه هیچی، هیچی هیچی.
به عنوان یه داغدار، حالا به گذشته فکر کن، به خاطراتت، با هم بودناتون. مطمئن باش خیلی چیزا یادت میاد. اینکه چقدر از خودش گذشته برای تو، و چقدر از خودت گذشتی برای اون.
یادت میاد تو دلت گفتی در اولین فرصت براش بهمان کارو می‌کنی، یادت میفته بهش چه قولایی دادی، یادت میفته تو لحظات خاصی که خیلی تحت تاثیرش قرار داشتی اولویت‌هات متفاوت بوده از زمانی که دیگه آبا از آسیاب گذشته بوده، یادت میاد چند تا از کارایی که براش کردی از ته دل نبوده؛ انجامشون دادی که این یکی هم نذاره بره، که واسه روز مبادا کسی رو داشته باشی، که....
حالا آلان تو چی تو دستات داری؟ هان؟ خرما نذر می‌کنی براش؟ n تا یس می‌خونی؟ فقیر و مسکین و یتیم اطعام می‌کنی؟ با تشریفات چنانی براش مراسم می‌گیری؟ یه سنگ خوب می‌گیری که از باد و باران نیابد گزند؟! به نامش یه آب‌خوری می‌زنی وسط برهوت؟ به نامش قرآن و مفاتیح چاپ می‌کنی؟ شب جمعه‌ها براش فاتحه می‌خونی و تو امامزاده شمع روشن می‌کنی؟؟ بگو چی‌کار می‌کنی؟ بگو... اشک می‌ریزی؟؟؟!!! اشک؟!
من نمی‌خوام گریه کنی. گریه رقت میاره قبول، اما من می‌خوام دقت بیاره.
چرا انقدر همه چیز دم دسته؟ چرا واسه هر امروزی انگار همیشه یه فردایی هست؟ چرا یه چیزی محض رضای خدا عمق نداره؟ دینمونم هوسه، ظاهره، عادته.
پای حق‌الناس که وسط میاد به رد مظالم دادن فکر می‌کنیم، به یه روز میرم مکه از همه حلالیت می‌گیرم، یه روز میرم کربلا توبه می‌کنم، فعلا سرم شلوغه ولی یه روز از دلش در میارم، یه روز جبران می‌کنم براش...
اونی که رفت دیگه رفت، اینو بفهم. خلایی که در درونت ایجاد میشه رو نمی‌تونی با هیچی جبران کنی. هزار سالم که بگذره به اندازه از دست داده‌هات تو قلبت حفره داری، تا وقتی زنده‌ای یاد این آدما و کوتاهیات در حقشون برات مثل آتیش زیر خاکستر باقی می‌مونه؛ اگرچه ممکنه دیده نشه، اما شک نکن که هست.
کارا هیچ‌وقت تموم نمیشن: درسا، شغلا، قرارا، مهمونیا، مریضیا... اما آدما تموم میشن... تو هیچ‌وقت از اقسام کارا بازنشسته نمیشی، اما یه دنیا آدم اطرافت از زندگی بازنشسته میشن. با این همه بازنشستگیای پیش از موعد چی‌کار می‌کنی؟
دیگه داغای مهر قدیمی شدن، ریشای تا زیر چشم د مده، جلبابها مسخره، تسبیح‌ها و ذکرا طوطی‌وار و از سر دل، نمازا از سر رفع کنی، روزه‌ها فقط دهن از خوردن و آشامیدن بستن
، نذرا حکم رشوه دادن، ....
ظاهرا وا دادن. ظاهرا دیگه خیلی وقته که وا دادن. باطنام که دارن یه گوشه می‌پوسن.
بحثی که می‌کنم حتی دینی نیست. نمیگم به یاد عزیزانت باش چون بعدا خدا مجازاتت می‌کنه، نمی‌گم از جهنم بترس، یا مثلا اسفل‌السافلین داغه و زمهرير سرد
،  نمیگم از مو آویزونت می‌کنن، یا سرب مذاب می‌ریزن تو حلقت یا... من میگم... من ... میگم ...
خدایا من چی میگم؟ به کی میگم؟ چرا میگم؟
الهی به حق ماه رمضان، الهی به حق علی (ع)، به حق قدر همه شبای قدر، به حق دل مادرا، به حق نوای همه دل‌های شکسته، به حق تعداد همه درای باز و بسته، دل همه رو خودت بدون هیچ واسطه و ضابطه‌ای آباد کن.
پ‌ن: واقعا حلال کنید اگر احساستون ذره‌ای لطمه دید. فقط خدا می‌دونه که قصدم آزار و ایجاد رنجش نبوده.

به يادگار مانده از دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 17:18 به قلم جوجو|

مثل اعداد موهومی عجیب و ناشناخته
مثل محکوم دم مرگ مست و پاتیل و خودباخته
مثل شمشیر جنگجویان آخته
و عشق می‌آید
، که دل‌ها گداخته
و من ایمان دارم که تویی آدمی خودساخته.
من دیگر پیرتر از آنم که حادثه‌ را نفهمم. اتفاقا این روزها هر روز می‌آید سری می‌زند به احترام. و من به پایش می‌ایستم و دست روی سینه می‌گذارم.
و اینک، در این لحظه چشمان تو از حادثه عشق، تر است.
عشق‌ها افسانه‌های افسونگریند از برای من، و برای تو امیدوارم حقیقتی بس گوارا باشند.
امروز، من اینجا نشسته‌ام چون همیشه. و گرد می‌گیرم از خاطراتی، که شاید هیچ یک را به خاطر نیاوری....
کودکانگی‌ها را بربند بر باد. جوانی‌ات مملو از شادی و شادمانی باد...
و حالا چقدر پررنگ می‌شود در ذهنم: دست زندگانی‌ات را بگیر و به آن لبخند بزن، به خدا زندگی زیباست.
خونه نو، دل نو، هم‌خونه نو مبارک.

برات از خدا می‌خوام عشقت که نوئه، به قدمت همه عمرت و همه عمرش، کهنه و عزیز و ارزشمند بمونه برات

و

بمونی براش.

یا علی

به يادگار مانده از سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 21:50 به قلم جوجو|

دیگر دلم بازی نمی‌خواهد
بازی‌ها تلخند
بردها تلخند
باخت‌ها تلخ‌تر.
دیگر دلم بازی نمی‌خواهد
نه می‌خواهم با شک قایم شوی
نه دوست دارم یافتن گل از پوچ بودن دست‌هایت را
نه میلی هست که کباب شوم از نانی که می‌بری و کبابی نیست تا کسی ببرد
نه بره میشوم که گرگ شوی و نه گرگی را در مقام به دنبال بره گشتن طالبم
نه خمیر می‌شوم که تاب‌تاب بر آن بکوبی
نه...
و نه هیچ‌کس دیگر در هیچ بازی دیگری.
من خسته‌ام
از همه بازی‌ها و بازیگری‌ها و بازی‌گردانی‌ها
دیگر دلم بازی نمی‌خواهد
به هم‌بازی‌ها بگو بروند
بازی‌ها را تقسیم کن بین هر آنکه هنوز ...
بازی دوست دارد.
دیگر دلم بازی نمی‌خواهد
دیگر دلم بازی نمی‌خواهد
دیگر دلم بازی نمی‌خواهد
....

به يادگار مانده از سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 14:29 به قلم جوجو|

همه چیز از وقتی شروع شد که آدرس امامزاده گم شد
شمعا یه گوشه موندن و خاک خوردن و نم کشیدن و خراب شدن
همه چیز از وقتی شروع شد که من موندم و یه کیسه نمک
واسه جوابی که هنوز نبود
اما یه باور
نمکو نذر کرد و گذاشت و رفت
بعد جواب گرفت.
همیشه هل‌هلکی
تو اضطراب ای وای مردم چی میگن
، به کی میگن، کجا میگن.
همه چیز از وقتی شروع شد که اراده امروز لنگید و کار به توبه فردا افتاد.
همه چیز از وقتی شروع شد که تعریفا به هم ریخت
ـ اگه از اولش تعریفی بوده باشه ـ
چراغا یه جای دیگه سوسو زدن
چشما چپ شد
دلا مات موند
حسا همه رو به عقب شد.
همه چیز از وقتی شروع شد که آینه‌ها رو جلا دادن
اصلا همه سطحا صیقلی شد
دیگه تمیزی نبود بین ساده و پیچیده.
همه چیز از وقتی شروع شد که کافر همه را به کیش خود پنداشت
رو از تو جدا شد
و از من رو تا من تو چند تا سال نوری فاصله افتاد.
همه چیز از وقتی شروع شد که عهدی نبود که تعهدی باشه
که میلی نبود تا کششی باشه
که ظرفی نبود تا غذایی باشه
که اشکی نبود تا آهی باشه
که خدایی نبود تا پناهی باشه
که آسمونی نبود تا ماهی باشه.
همه چیز از وقتی شروع شد که امامزاده پیدا شد
دیگه آینه‌های اونم خاکی نبودن.
همه چیز از همون موقع شروع شد...
و من هر روز باور کردم که تموم میشه
اما نشد.
من تلاشی نکردم. دیگه یه کم‌ها واقعا کم بودن
الها تو کمکم کن.

به يادگار مانده از شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 22:14 به قلم جوجو|

و چشماني تو را در انتظار است؛

تو را كه سنگين و محكم و آهنگين قدم برمي‌داري

تو را كه گاه كت و شلواري فاخر به تن داري

و گاه، دامن كلوشي بلند

تو را كه نه شادي و نه غمگين

تو را كه تنها پيامي مي‌آوري از همين نزديك.

و چشماني تو را در انتظار است؛

تو را كه گاه به احترام كلاه از سر برمي‌داري

و گاه، به اخطار

تو را كه گاه دستي به نرمي در هوا تكان مي‌دهي

و گاه، به عتاب.

و چشماني تو را در انتظار است؛

تو را كه گاه، امتحان را بهانه نيامدنت مي‌كني،

گاه قضا را،

گاه قَدَر را،

گاه گل چيدن را،

گاه گلاب آوردن را،

گاه ...

اما هر چه هست،

بله نمي‌گويي.

نه!

مي‌دانم، مي‌دانم...

مي‌دانم خدا نمي‌خواهد

مي‌دانم.

تنها به او بگو

به او كه شاهد هر دم است،

و مجوز دهنده هر بازدم؛

كه چشماني تو را در انتظار است.

به يادگار مانده از چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:53 به قلم جوجو|

در اين سختي
در اين آماج بي‌بختي
سكوتم را بخر لختي.
تو اي عاشق
نمي‌بازي،
سكوتم را
با نگاه
آرام
با آجر و سيمان
چه سنگينانه مي‌سازي.
نه آلام سفر دارم
نه سودايي به مقصودي
نه ره زين تارگه حتي
به بارگاهي، به معبودي.
نه كس باشد برايم ماه
نه من از بهر كس سودي.
خداوندا پناهم ده
به بخشايندگي، جودي
نه آن هستم كه خود كردي
نه از خود كرده‌ها بودي
مرا از من گريزي نيست
اميد رحمتم بودي

اقل سنگي كه باشد تخت
براي محو و نابودي

به يادگار مانده از جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 23:43 به قلم جوجو|

تو هميشه زندگي، لازمه به دست آوردن‌ها، از دست دادن‌هاست.

براي بدست آوردن تجربه بايد بخشي از عمر رو از دست داد، براي رسيدن به مدارج علمي بايد از زمان تفريح و استراحت كم كرد، براي ازدواج و تاهل بايد با دوران مجردي و منزل پدري خداحافظي كرد، براي ورود به سال 90 و دل بستن به اميدهاي آينده بايد براي هميشه از دهه 80 گذشت....

اين ده سال پر از پستي و بلندي بود. پر از آدم، و پر از احساس. حتي تا آخرين لحظات درگير آدم‌ها و احساساتشون بودم.

با اجبار هميشگي‌اي كه هر سال توي اين لحظات بهم هجوم مياره، باز هم بايد سالي رو كهنه بدونم و وارد سال نو بشم. مني كه از نويي فقط صاحب لباسشم.

اين ده سال برام پر از قشنگي‌ها بود در كنار آماج زشتي‌ها. من دستخوش يك دنيا تغيير شدم.

سال 90 رو در حالي شروع مي‌كنم كه براي تو خيلي نگرانم تويي كه همه استحكامت با يه ضربه كوچك ديگه آوار ميشه و من برات خيلي بچم،

براي تو آرزوي خوشبختي مي‌كنم، تويي كه هر چقدرم كه روش سرپوش بذارم، برام يك دنيا عزيزي،

در مورد تو به خاطر اين چند وقت عذاب وجدان دارم، هر چقدرم كه فالوده‌ها برات پر از ياد من باشن،

در مورد تو احساس تاسف دارم. براي تو نه، كه براي خودم. كه بعد از اين همه عبور روز و ماه و سال، هنوز نمي‌تونم منظورمو منتقل كنم و شمشيرها.... من متاسفم،

و براي تو پر از دلتنگي‌ام، تويي كه به اندازه بچم برام عزيزي، تويي كه پر از بغض ميشم وقتي يادم مياد مهمون امروز و فردايي، تويي كه دلم براي تمام اخلاق و عاداتت تنگ ميشه.

....

و براي خودم پر از خجالتم. مني كه يك سال ديگه رو صرف اباطيل كردم، يك سال ديگه رو هم گذروندم، بي اينكه واقعا حضور مثمر ثمري داشته باشم، يك سال ديگه رو هم گذروندم بي اينكه باري رو از رو زمين برداشته باشم، بي اينكه قدري به انسانيت نزديك شده باشم، بي اينكه...

خدا! من همه اين سال‌ها نمي‌خواستم، و امسالي كه هر لحظه داره به پارسال شدن نزديك ميشه هم. من نمي‌خواستم دلي بشكنه، اونم با اين آواز بلند. من... خدا، من متاسفم.

و حالا عمر رفت، فرصت‌ها رفت، اميدها رفت... و من موندم و هجوم خاطره‌ها و قلبي كه به ياد شكستگي‌ها قرار نخواهد گرفت.

براتون از خدا دل‌هاي قشنگ مي‌خوام كه خيلي قشنگ‌تر از لحظات قشنگن.

خدايا ما را پاك كن، بعد خاك كن. آمين.

سال 1390 براي همه ميمون و مبارك و فرخنده باشه انشاالله.

اميدوارم هر لحظه در مسيري باشيد كه به غايت آرمان‌هاتون نزديك تره.

به يادگار مانده از یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 19:44 به قلم جوجو|

پر از سادگي‌ها

پر از فرار از پيچيدگي‌ها

تو چه مي‌داني؟ چه مي‌داني از من و هجوم كودكانگي‌ها؟

هاجرم در فاصله‌ها

فاصله سايزهاي Small، تا Medium، تا Large، تا X-Large، تا XX-Large

فاصله ميان ديدن‌ها و نديدن‌ها، ميان ديدني‌ها و نديدني‌ها

فاصله ميان نگفتن چيزهاي خواستني و گفتن چيزهاي نخواستني

فاصله ميان خواستن چيزهاي نگفتني و نخواستن چيزهاي گفتني

فاصله ميان انتخاب‌ها. از من تا ناكجا‌آباد ديگري

فاصله نديده انگاشتن ديده‌ها، تا ديده انگاشتن‌ نديده‌ها

فاصله فلسفه بافتن‌ها، تا فلسفه يافتن‌ها

فاصله جواني رخ تا پيري دل

فاصله مني كه رفتم، تا اويي كه نيست، و تويي كه نخواهي آمد

از همه گذشتم، از همه فاصله‌ها، از همه من و ماها. خدايا تو حجاب من از من بگير، تو حضورم بپذير، تو بر من خرده مگير...

به يادگار مانده از پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 22:3 به قلم جوجو|

اي سنگ، اي دلت براي نرمي تنگ، من چو شرح قصه مي گويم، تو بگو تو سنگي يا او سنگ

نه توان از پيش، نه قرار از پس، نه دمي نزديك، كه هميشه دوردست. نه رفته‌است كه بميرد، نه هست كه بگويند "هست". نه راهي كه راه راست، نه كويي، كه همه بن‌بست. نه سلامي و سلامتي، كه همه را روزگارش خست. نه كلامي كه به كار آيد، نه قدرتي كه نرفته است از دست. و اين همه فرياد براي چه؟ كه نمرده است او، ببين! او هست. براي مشتي ياغي و گردن‌فراز و مست! گويي كفتر اميد كه لانه كرده بود، پر بربست، يا قناري آوازخوان، دم بسته، تكيد و نشست. او هم كه بي‌سود و بي‌رونق، تنها آه كشيد و گفت خدايي هست! الهي مستي مي‌خواهم، مستم كن، مست. ديگر بهانه‌اي براي زندگاني هست؟

سكوت سنگين، فضا غمگين، مستان مي‌خوانند، تصنيف‌هاي آهنگين! سرت پايين، رُخت شرمگين، تنت خسته، طوفان سهمگين.

يار ديرين! جان شيرين! مي‌بيند ولي چه كند آدم مسكين؟

سنگ است او، نخوانش يار. وُرا هم غم است، اندك كه نه، سرشار. از سنگ‌ دست بردار، بكوبش به زمين، نشد تنگ ديوار، بگذار بميرد زار، زير تلي از آوار. نه كاهي را به كار آيد، نه هنري بلد، كه بناميش شاهكار. تنها پر از ياوه، پر از اسم‌هاي مستعار. نه مست است كه مست خوانيش، نه هشيار است كه گويي بيدار. سنگ است او، پر از زنگار. نه عقل و تدبيري، فقط دست و پا گير است و بيمار. نه كسي را كس است، نه همچون تويي را يار. نگهش دوخته به زمين، يعني در دلت اميد مكار...

اي سنگ، اي دلت براي نرمي تنگ، من كه شرح قصه‌ام گفتم، نامي بر او نماند، كه خرواري ننگ

به يادگار مانده از چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 20:37 به قلم جوجو|

به كوي بلاكشان آمدم          بگو رفته‌اي كجا ساقي

در ميخانه چرا بسته‌اي         غمم مي‌كشد مرا ساقي

رسيدم تا به جانان رسم       رسيدم به جان ز تنهايي

كنون در پناه تو آمدم             بگو رفته‌اي كجا ساقي

....

خواب و خيال‌هاي گونه‌گون و رنگارنگ؛ شهر، شهر فرنگ، اوهام از همه رنگ؛ هر دم لباسي برتن، چه قشنگ؛ پر از افسون، اما بي‌نيرنگ.

گاه لباسي دلفريب، واژه‌هايي غريب؛ يادي از رفيق، كه دوست داري بناميش شفيق، تكه كلام‌هاي بي‌رقيب؛ اما تماس مي‌گيرد، برايت عجيب! لبخند مي‌زني، ليك او از ديدنش بي‌نصيب؛ بر لبت نه ستايش، كه نكوهش‌هاي بيب، بيب، بيـــــب. دير آمدي عزيز، خدا باشدت حبيب.

گاه لباسي بي‌نقص، براي طائري دوردست، شماره‌اي در دست، تپشي در دل، اما همه لرزش‌ها بي‌حاصل، تلاش‌ها مانده به گِل، سنگ است اين، نخوانش دل، بنامش بي دل، كه به راه آوردن و رام كردنش مشكل.

گاه لباسي زيبنده از براي ژيلا شدن، تنها قطره‌اي موج داري براي دريا شدن، اما مي‌تازي در دل شب، در پي ليلا شدن، همه آرزويت اين است: يتيمي را بابا شدن.

گاه لباسي زيبا، البته نه آنسان فريبا. شايد از جنس ابريشم مصنوعي، ليك نه ديبا. جستجوگر از براي حضوري ناشكيبا. اما ... دنيا خالي‌تر از هميشه براي هر كور و بينا. و تو نه ياراي انتظار سوسن و بنفشه، نه مينا ...

اما تو خدايي، صاحب تمام لباس‌هاي رنگ رنگ، تمام افسانه‌هاي قشنگ، تلاش كن، بخواه كه شهد بگيري از شرنگ. به هوش باش، كه ديگر نه جاي درنگ. شايد اينسان چو جوجو، بشوي بچه زرنگ!


پ‌ن: ميگه يا اسم آدم دل نميشه، يا اگه شد، ديگه عاقل نميشه... 

به يادگار مانده از دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 23:0 به قلم جوجو|

دنياي شر و شور، شادي و سرور، عزت و غرور، كاش نزديك.... اما چه دور.

تو كه رفتي، فكر مي‌كرد چقدر شلوغي خوبه. يه عالمه زن با چادراي مشكي. و دري كه ديگه بسته نمي‌شد. و قسم به امام زموني كه نبود. و ديگه "روي هر ميزي، چيده هر چيزي/ شكلات و شربت و چايي و شيريني/ فنجان فنجان، گيلاس گيلاس/ سيني با سيني/...." رو هيچ كس نخوند.

تو كه رفتي، حتي پوست تنبكي نبود كه بشه دست آويزش كرد. فقط يه دفترچه جگري بود، پر از همايون و افشاري و اصفهاني و چهارگاه و شور. بعدش هم كه ديگه راستي راستي تخته گاز. و يه عالمه افسوس.

تو كه رفتي، پيكان هميشه زرد، شد دكور بدقواره كوچه و بعدش ديگه حتي دكور هم نبود. و جاي موهات، كه تا ابد موند رو سقف ماشين. و چه ذوقي داشت براي پذيرايي، براي حرف زدن، براي از پشت شيشه پنجره به شب زل زدن و مجاب كردن. و بعدها با حسرت نگاه كردن و آه كشيدن و دل يكي بدبخت‌تر از خودشو خون كردن.

تو كه رفتي، اصلا نخ نما بودي. فكر كرد كه حالا مثلا كه چي، اصلا براش مهم نبودي. تره هم برات خورد نمي‌كرد.

تو كه رفتي، فكر كرد، خيلي هم بهتر. ديگه هيچ كي نبود بگه بگو به مرگ بچم. اشك دربياره، زجر بده.

تو كه رفتي، تازه اومده بود فكر كنه كه هستي. دستت درد نكنه، خير ببيني الهي كه كار امروزو به فردا ننداختي.

تو كه رفتي، داشت فكر مي‌كرد چقدر دوسِت داشته. چقدر مسخره‌اش كردن. اما اون فقط يه سايه داشت. سايه‌اشو دوست داشت. كي مي تونست بهش بگه يه سايه هرزه‌اس و نميشه دوسش داشت؟

تو كه رفتي، هي ملزمش مي‌كردن كه نذاره بري. هي مي‌گفتن برو خودتو بهش يادآوري كن. به كسي كه گاهي ماه بود و گاهي خورشيد. هر كي بود، جسمي بود فاقد اميد. اما دوسِت داشت. مثلِ.... مثلِ.... نمي‌دونم مثل چي، جاي كي. حتي براش مهم نبود اينا رو بفهمي.

تو كه رفتي، فكر مي‌كرد همه رازها رو مي دونه. فكر مي‌كرد اصلا برو، مگه چيه؟ اصلا برو به جهنم. اما بعدش... يه دنيا دنبالت گشت. بعد كه پيدات كرد، يه دنيا منتظرت شد، يه دنيا لال موني گرفت، يه دنيا.... اما آخرش كَند. آخرش گفت به سلامت.

تو كه رفتي، تو ذهنش يه خاطره دور، كم رنگ تر شد. اصلا كه چي؟ هر كي بايد زندگيشو مي‌كرد.

تو كه رفتي، مثل احمقا داشت ازت دفاع مي‌كرد. واسه آبروي تو شمشير مي‌زد. همه بهش پوزخند مي‌زدن.

تو كه رفتي، مي خواست خم به ابرو نياره، اما نمي‌شد. آخه تو يه تيكه از دلش بودي. روت غيرت داشت. واسش بوي قديما رو مي‌دادي. اما مي‌خواستي بري. چي بايد بهت مي‌گفت؟ واسه همينم هيچي نگفت. واسه اينكه داغت به دلش نمونه اون يه تيكه رو كند و انداخت دور. لعنتي! لعنتي! لعنتي! هزار دفعه سراغ اون تيكه رو از زباله‌ها گرفت. اما بازيافت نكرده، دوباره پسش فرستاد.

تو كه رفتي، ديگه تير آخر بود. از خودش مي‌پرسيد تو كي اومدي؟ از خودش مي‌پرسيد تو كه مي خواستي بري، چرا انقدر شعار دادي؟ مگه التماست كرده بود؟ دائم تو ذهنش مرور مي‌كرد حرفاتو. "تو هيچي كم نداري، فقط شلاق مي‌خواي. اونم من هستم"، "به تو چه. اين حرفا به تو نيومده. من هستم"، "اگر زنده بودم، اگر زنده بودم، اگر زنده بودم، با من"،... مي‌گفت انشاالله هميشه زنده باشي. با يه شهر در افتاد كه بگه خيلي ماهي، خيلي. كه بگه اونا نمي‌فهمن، اونا احساس ندارن. اما ديگه پير شده بود. اصلا بي‌خيال تيكه‌ها بود. يه دفعه زد به سرش، گفت اصلا چه كاريه؟ آشو با جاش انداخت دور. گفت اينجوري خيالم راحت‌تره. تا قبلش مي‌گفت "من از بيگانگان هرگز ننالم، كه با من هر چه كرد..." اما حالا ميگه"همه مساويند. همه بنده خدان. هيچكي به هيچكي تعهد نداره"

تو هم كه اصلا نيا. مي خواي بياي چي كار؟ تو نمي‌فهمي. اونم كه حوصله نداره حاليت كنه. هر از چندگاهي مياي يه تلنگر بهش مي‌زني كه چي؟ ميگه ديگه كثيف شده، نمي‌خواد از تو آشغالا برش داره. اما من مي دونم؛ تو، توي لعنتي داري وسوسه‌اش مي‌كني كه بره برش داره. برو دنبال زندگيت. برو هر جا عشقته. فقط برو.

ميگه يه روز نوبت منم ميشه ديگه. ميگه:"منم ميرم، تخته گاز و خلاص".

به يادگار مانده از جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 21:34 به قلم جوجو|

بازم مثل هميشه، بازم مثل هميشه بهترين زمانو انتخاب كردي،

نمي‌دونم. شايدم من بهترين زمانو براي بريدن انتخاب مي‌كنم.

از خودم بدم مياد. از اين همه سستي و تنبليم ديگه دارم بيزار ميشم؛

و فقط تو واقعا مي‌دوني كه راست ميگم. فقط تو...

ديگه از اين همه حادثه خسته شدم.

چه كسي رو هم مامور دلداري دادن كردي....

مني كه اگر پشتم از گناهش نلرزه، براي آرزوي وصل دخيل مي‌بندم.

دلم براي اون دختر بچه تنگ شده. هموني كه نقاشي يه محتضرو با عرقاي صورتش مي‌كشيد و با اون همه ذوق به همه نشون مي‌داد؛

همون كه باور كرد تو آرزوي بچه‌ها رو برآورده مي‌كني.

....

حاضرم همه چيزي رو كه حتي ندارم بدم، تا بشم اون.

اين سيم آخر كه ميگن كجاست؟

باهام سربسته حرف نزن. ديگه تو نفهمي من ابله چقدر خنگم، كي مي‌خواد بفهمه؟

اين شبا چقدر سنگينن...

من چقدر خستم.

اما اميد دارم...

دارم لباس پلوخوريامو مي‌پوشم بيام مهموني،

نه به خاطر پلوها، فقط به خاطر تو.

نه دسته گل مي‌گيرم دستم، نه با خودم شيريني ميارم، نه حتي يه كادوي كوچولو.

دست خالي و گردن كج ميام، خالي تر از هميشه.

خسيس نيستم، اما... هيچي ندارم كه بيارم.

اگه دارم اعتراف مي‌كنم، فقط به اين خاطره كه دلت برام بسوزه...

سوخت؟!

التماس مي‌كنم التماس مي‌كنم نگو نه! نگو نه، نگو نه....


پ ن: جامع ترين دعايي كه آلان تو ذهنم دارم، اينه كه انشاالله به حق اين ماه عزيز خدا به داد همه برسه، به داد همه.

به يادگار مانده از پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 3:31 به قلم جوجو|

از اون زماني كه يادم مياد با غريبه جماعت، احساس غريبي مي كردم. و تو يه غريبه تازه وارد بودي كه مثل مهمون ناخونده، وسط ترم وارد اتاق ما شدي.

شرايط روحيم اصلا در سطحي نبود تا كمكت كنم غريبي نكني. اما تو انگار براي غريبي نكردن، بين اون همه آدم قرعه فالو به نام من ديوانه زده بودي. برات جالب بود جوجوام. مي گفتي بانمكم. اما من واقعا حال و حوصله تعريف شنيدن نداشتم....

تو با من دوست شدي، اما راستش من يه ذره هم ته قلبم باهات دوست نشدم. از نظرمن يه آدم متحجر خشكه مقدس، با چارچوباي منطقي خورد كننده بودي. حجابت، كلامت، رفتارت ،... همه و همه مويد افكار ناموزون من بود.

ترم تموم شد. تابستون رفتم كلاس. مي خواستم اين دست تقديرو قلم كنم كه تو رو هم درست تو همون كلاس كنار دست من نشوند. جلوي كوچيك و بزرگ، صغير و كبير، جوجو صدام مي كردي، حرصم مي گرفت. اما چيزي نمي گفتم كه نقطه ضعف دستت ندم.

چهرت، با اون صورت فوق العاده زيبا و جذاب و خواستني، با اون لبخندهاي محجوب و با حيا، و با اون حجاب سنگين و سخت گيرانه، هنوز مثل يك تابلوي بدون نقص و خدشه، جلوي چشمامه.

واي خداي من! اين همه مقدمه رو دارم براي چي مي چينم؟ براي كي؟ خدايا تو كمكم كن.

... مقاوت هام ديگه سست شده بود. ايمانت بي نظير بود، يه موقع هايي به طرز عجيبي تكونم مي داد. حرفات تاثيرگذار بود. و چه اصراري داشتي كه پاي حرفا و نظرات من بشيني....

"نه جوجو! اينجوري فكر نكن. خدا بزرگ تر از اين حرفاس. وقتي ميگه مرد بدون زن، و زن بدون مرد كامل نيست، حتما يه چيزي هست ديگه. نه جوجو! هيچ آدمي ته ته دلش، دوست نداره تنها بمونه. نه جوجو! اميدوارم خدا كسي رو سر راهت قرار بده كه به معناي واقعي كلمه مرد باشه. نه جوجو! دلتو پاك كن. اين حرفاي نخ نما شده رو بريز دور. نه جوجو!... نه جوجو!... نه جوجو!..."

يادته؟! اين حرفا يادته؟ يادته عزيز دل خسته من؟ يادته چقدر منطق هام جلوت كم مي آوردن؟ يادته چقدر از زور كم آوردن خندم مي گرفت؟ يادته؟! دِ يه چيزي بگو!! نصيحتم كن. بزن تو دهنم، با دستات تكونم بده، بگو به خودم بيام، بگو اينا خرافس، بگو حرف مفته. بگو! بگو!! به خدا مي شينم پاي حرفات. مي شنوي؟! پس چرا هيچي نمي گي؟! داغونم كردي، يه چيزي بگو.

اون مردي كه مي گفتي كو؟ مي گفتي من نمي بينمش چون دنبالش نگشتم، چون تو ذهنم يه دنيا نفرت وسياهي ساختم. تو كه گشتي پيداش كردي؟! حرف بزن. تو رو اون زهراي مرضيه كه قسم راست هميشگيت بود حرف بزن.

آره پيداش كردي. تو اون مردو پيدا كردي. همون بي شرافتي رو كه افسرده ات كرد. همون بي غيرتي رو كه 2 ماه آزگار اسير تخت بيمارستانت كرد. همون بي هويتي رو كه عزلت نشين و شرم سارت كرد. همون پست فطرتي رو كه آبروتو لكه دار كرد. همون ....

واي خدا!! واي خدا!! اين ناله رو تو كدوم چاه فرياد كنم؟ واي خدا!! گيرم آب رفته به جوي آيد، با آبروي رفته چه بايد كرد؟ با چي اين دردو چاره كنم. سيل اشكام؟ كمه، فرياد و ضجه هام؟ كمه، نذر و نيازام؟ كمه!! خداااااااااااااااااااااااااا، كمه، كمه، كمه.

خدا من به درگاهت نفرين مي كنم. خدا من از اين همه پستي نفرين مي كنم. خدا من از اين همه كثافت و رذالت و شقاوت نفرين مي كنم. خدا مي خوام انقدر نفرين كنم كه عرشت بلرزه. مي خوام صدام آسمون و زمينتو پر كنه. مي خوام حرفامو همه بشنون. از مرد گرفته تا نامرد. خدا... خدا... خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اميدوارم برابر با دلي كه شكستي دلت بشكنه. اميدوارم برابر با زخمي كه زدي، زخم بخوري. اميدوارم برابر با آبرويي كه ريختي، بي آبرو بشي. اميدوارم...

براش دعا كنيد....

برام دعا كنيد....

خدا فقط تو مي دوني كه سبك نشدم. فقط تو مي دوني به وزن آبرو و حريم يه دختر آبرودار و محترم، من سنگينم، من سنگينم، من سنگينم....

به يادگار مانده از پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 12:47 به قلم جوجو|

وقتي 1 ساله و 2 ساله و 3 ساله بودم، حتما دنيا برام خيلي تازگي داشته. حتما داشتم كلي گريه مي كردم كه ولم كنن، بذارن برم دنيا رو كشف كنم!!

وقتي 4 ساله بودم، يه پيرهن آبي كم رنگ داشتم كه روش يه سيب بزرگ قرمز بود. وقتي مي پوشيدمش خشگل مي شدم!! اين جوري اولين گام رو در چگونه خشگل شدن ياد گرفتم. گرچه هيچ وقت نشد برم گام بعدي.

وقتي 5 ساله بودم، نت ها و دستگاه هاي موسيقي رو مي شناختم. مي دونستم هر آلت موسيقيايي سنتي يا پاپه. مرغ سحر رو از حفظ بلد بودم. تمام ريتم آوازي رو موقع خوندنش رعايت مي كردم. گرچه صدام خوب نبود و نفس كم مي آوردم.

وقتي 6 ساله بودم، ديگه كلي شعر حفظ بودم. به خاطر مراسم هايي كه تو مهد كودك يا جاهاي ديگه اجرا كرده بودم، يك دنيا هديه داشتم و يك دنيا اعتماد به نفس توام با ترسي لذت بخش. و گاهي با سر و صدا و دنگ و دونگ تنبك مي زدم.

وقتي 7 ساله بودم، مدرسه ترسي نداشت. گريه كردن بي معني بود. انقدر شلوغ بودم كه لااقل روزي 2 ساعت در حالي يك پا و دو دستم بالا بود، كنار ديوار مي ايستادم كه تنبيه بشم. و من عاجزانه تا 100 مي شمردم تا اجازه بگيرم بنشينم. و اگر اجازه اي در كار نبود تا 200 و اگر نه تا 300 و ...

وقتي 8 ساله بودم، جزء جزء دنيا برام حرف داشت. او مي گفت نمي خوام بچه بموني، همين آلان... همين آلان بزرگ شو. و من بي هيچ فكر و چون و چرايي در منتهاي حماقت بزرگ شدم. حتي ذوق هم كرده بودم.

وقتي 9 ساله بودم، تمام دنيام درسم بود. تمام دنيام معلمم بود. و وقتي تابستون اومد و از درس و معلم خبري نبود، من تمام دنيامو از دست داده بودم.

وقتي 10 ساله بودم، به خودم مي باليدم كه عدد سنم 2 رقمي شده. و وقتي داشتم حساب مي كردم كه چقدر با 3 رقمي شدن فاصله دارم، فكرم رو از ذهنم پس گرفتم.

وقتي 11 ساله بودم، مدعي بودم كه بزرگم. راستي واقعا بزرگ بودم، نه به حدي كه مدعي بودم، بلكه بيشتر.

وقتي 12 ساله بودم، بلد بودم خوب حرف بزنم، بلد بودم در حالي كه به شدت خجالتي بودم، نماينده كلاس بشم و از حق همگي دفاع كنم. اما بلد نبودم حق خودم رو بگيرم. هنوز هم بلد نيستم. و جوجو همان زمان در من متولد شد.

وقتي 13 ساله بودم، درگير اين خرافه بودم كه سنم نحسه!! و عاقبت اين نحسي قانون جذبي شد و كار دستم داد. حالا ديگه دنياي من كتاب بود. علاقه اي به مد و كلاس و شيك بودن نداشتم.

وقتي 14 ساله بودم، مشتاق علم بودم. دوست داشتم از رياضي و فلسفه و عرفان و فيزيك و ادبيات سر دربياورم. بي اختيار عاشق عطار و مولوي، و متنفر از حافظ بودم.

وقتي 15 ساله بودم، به خاطر نوع بيانم مسخره مي شدم. اما از ته قلبم نوعي لجاجت زبانه مي كشيد، كه اين منم، كه هستم. برگ برگ مي نوشتم و براي همه مي خوندم. حتي براي او كه مي گفت نخون.

وقتي 16 ساله بودم، بزرگ ترين آرزوي زندگيم اين بود كه 100000 تومن پول داشته باشم و ظرف يك روز كلي كتاب بخرم. بزرگ ترين آدم از نظرم كسي بود كه انقدر مغرور باشه، انقدر مغرور باشه، كه هرگز كسي قادر شكستن غرورش نباشه. و با سرعت نور به سمت اين آدم رويايي پيش مي رفتم.

وقتي 17 ساله بودم، درگير خيال و اوهام بودم. براي خودم رنگ رنگ قصه هاي رنگي داشتم. اما در جواب سوال غير مترقبه اي كه "دوست داري چقدر عمر كني؟!" گفتم 20 سال و مضحكه خاص و عام شدم.

وقتي 18 ساله بودم، همه آدم هاي روي كره زمين نگاهم مي كردند كه بدونند من با كنكور چه مي كنم. و يا شايد كنجكاو بودند كه بدونند كنكور با من چه مي كنه. و شد آنچه شد.

وقتي 19 ساله بودم، تمام وجودم فرياد مي زد 1 سال زمان دارم. انقدر اين باور برام قوي بود، كه كارهاي امروزم رو به فردا نمي انداختم. و اين بار كنكور با خشونت دفعه قبل قبولم كرد. هر چند من عاجزانه دست رد به سينه اش مي زدم.

وقتي 20 ساله بودم، من نبودم، فقط 20 ساله بودم و منتظر. و بزرگ ترين آدم در ذهنم كسي بود كه انقدر متواضع باشه، انقدر متواضع باشه، كه دل كسي نياد او رو بشكنه، دل هيچ كس! اما با اين آدم فاصله نوري داشتم. چون هر روز مي گذشت و هر روز مي شكستندم.

وقتي 21 ساله بودم، برنامه اي نداشتم. تمام افكارم به پايان رسيده بود. ديگه خودمو اثبات كرده بودم. ادعاي ديگه اي نداشتم. 1 سال بود در وقت اضافه بودم.

وقتي 22 ساله بودم، بالاخره يك روزه با 100000 تومن پول كتاب خريدم. اما اين كجا و آن كجا؟! و ... 2 سال بود در وقت اضافه بودم.

وقتي 23 ساله....

من امروز 23 ساله شدم. 23 سال پيش هم امروز 4شنبه بود. لابد اون زمان هم مثل امروز هوا گرم بوده. اما چه فرقي مي كنه؟!

امروز 23 ساله ام در حالي كه مي خوام سعي كنم، باور كنم در وقت اضافه نيستم. مي خوام سعي كنم فارغ التحصيل بشم. مي خوام سعي كنم دوباره با كنكور رو به رو بشم. مي خوام سعي كنم...


پ ن 1: اول از همه بابت اطناب اين پست ببخشيد.

پ ن 2: شنبه 6 واحد امتحان دارم كه هنوز 1/5 مطالب رو تموم نكردم.

پ ن 3: خواهش مي كنم براي امتحاناي اين ترم دعا كنيد. افتادن برام خيلي گرون تموم ميشه.


به يادگار مانده از چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 3:11 به قلم جوجو|

ديروز صبح با درد عجيبي از خواب بيدار شدم. حتي قادر نبودم از جام بلند شم. اما با تمام اين اوصاف عزمم رو جزم كردم كه خودم رو به بيمارستان برسونم.

براي اولين بار بود كه تو سال 89 پامو از در بيرون مي ذاشتم. به هر ترتيبي بود خودم رو به بيمارستان اول رسوندم، اما خالي از سكنه بود!! بيمارستان دوم تنها يك پزشك عمومي داشت، و بيمارستان سوم فقط نوبت ويزيت براي هفته سوم فروردين مي داد.

اصلا باورم نمي شد همچين بلايي سرم اومده باشه. فكرم به هيچ مركز درماني و بيمارستان ديگه اي نمي رسيد.

ديگه از همه جا نااميد شده بودم. ماشيني كه همرام بود رو مرخص كردم كه بره. و اين در حالي بود كه براي يه راه رفتن ساده شديدا مشكل داشتم.

وارد يكي از مراكز خريد شدم. خيلي خلوت بود. به خاطر سرعت پايين حركتم و خلوتي اونجا سر صبر نشستم همه ويترين ها رو نگاه كردم. چند قلم هم خريد كردم و بعد آهسته و پيوسته راهي خونه شدم.

همه مات و متحير مونده بودن كه من با اون حال نذار 4 ساعت بيرون از خونه چي كار مي كردم.

وقتي خريدامو ديدن كلي مسخره ام كردن كه تو مطمئني داشتي مي مردي؟!

راستش مي دونين.... من واقعا حالم بد بود. حتي دردم تخفيف پيدا نكرد؛ اما روحيم كلي بهتر شد.

انگار خدا نمي خواست من دلشكسته تر از چيزي كه بودم، بشم.

هنوز هم برام آغاز و پايان ديروز عجيبه.

خدايا شكرت. كاش براي "او" هم بسازي.

آمين

به يادگار مانده از سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 22:34 به قلم جوجو|

يكي لباس نو مي خره، يكي كفش نو.

يكي تو فكر مهموني رفتن و پذيرايي كردنه، يكي تو نخ عوض كردن دكوراسيونو و مبلمانه.

يكي داره جمع و جور مي كنه كه بره مسافرت، يكي مي خواد آماده بشه كه...

اما تو... انگيزه هيچ كاري رو نداري. نه چون پول نداري، نه چون كنس و خسيسي، نه چون... فقط چون دل خوش نداري. راستي واقعا كي مي دونه دل خوش سيري چنده؟!

دلم برات مي سوزه. دلم برات مي سوزه كه هيچ چيزي رو نداري كه مايه دل خوشيت باشه. هيچ چيزي نداري كه انقدر درخور توجه باشه كه بگي من اينو دارم!!

تنها داراييت انقدر حقير و كوچيك و پست و پايينه كه به حساب نمياد. اي واي كه خودتم اينو مي دوني...

مثل هميشه عيد ميشه، سال، نو ميشه، آدم ها ميان و ميرن، ظرف ها پر و خالي ميشن، اما... اما دل تو اصلا قصد نو شدن نداره. آب از آب دلت تكون نمي خوره. يعني به يه جايي رسيدي كه بالاتر از سياهي دلت رنگي نيست.

يه موقع هايي فكر مي كنم چه واحدي مي تونه ارتفاع برگ هاي پاييزي قطور و كلفت دل تو رو اندازه بگيره!

دلم برات مي سوزه. اما قصه هميشگي قابل فرار كردن نيست. خالي دست هاي منم كه از تكرار، تكراري تره.

خدايا من عيد نمي خوام، روز نو نمي خوام، حال نو نمي خوام...

خدايا من هيچي نمي خوام. ديگه به اين پيله لعنتي عادت كردم. تازه دوستش هم دارم، و اينو فقط تو باور مي كني.

اما... دلم براش مي سوزه. بذار براي 1 بار هم كه شده تو دلش بهار شه. من هنوزم جا براي پاييزاش دارم.

خدايا خواهش مي كنم... خواهش مي كنم:"حول حاله الي احسن الحال"

به يادگار مانده از سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 18:40 به قلم جوجو|

شبو خوب می شناسمش 

من و شب،

قصه داريم واسه هم

من و شب پشت سر روز می شينيم حرف می زنيم!

من و شب،

واسه هم شعر می خونیم

با هم آروم می گیریم

من و شب خلوتمون مقدسه،

من و شب خلوتمون،

خلوت قلب و نفسه

خلوت دو همنوای بی کسه

که به اندازه  زندگی به هم محتاجن

من شبو دوست دارم!

شب منو دوست داره!

من که عاقلا ازم فراری ان

من که دیوونه  واژه بافی ام

واسه شب کافی ام!

وقتی آفتاب می زنه...

من کمم !

واسه روز...

من همیشه کم بودم!

من و روز،

همو هیچ دوست نداریم!

من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!

تا که این خورشید تکراری لعنتی بره

من و شب خوب می دونیم

ما رو هیچکس نمی خواد!

وقتی خورشید سره

هر کی با روز بده

مایه دردسره !


"محمد صالح اعلا"


پ ن: رحلت حضرت رسول (ص) و شهادت مظلومانه امام حسن مجتبي (ع) رو به همه شيعيان و پيروان و عاشقان آن حضرات تسلبت عرض مي كنم.
به يادگار مانده از شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 14:2 به قلم جوجو|

امروز اگر بخوام حرف بزنم، زورم نمي رسه!! يا بهتر بگم؛ وسعم نمي رسه، عقلم نمي رسه...

اگر هم نخوام حرف بزنم، دلم نمياد. آخه منم مثل همه به صاحب عاشورا مديونم.

مديونم به اسم حسين، كه به تنهايي يه "يا حسين" گفتن، كلي آدمو حالي به حالي مي كنه.

مديونم به محرم و عزاداري حسين، كه دوباره بعد 1 سال ادعاي مسلموني و بالاي منبر وعظ رفتن و افاضات كردن، مي شينم لااقل 2 ثانيه فكر مي كنم به اينكه چه طور شد كه اين طور شد؟!

مديونم به غذاهاي نذري  حسين و تمام معجزاتي كه توشون نهفته است.

مديونم به حسيني كه انقدر باهاش راحت و صميمي ام (يا شايدم اون زيادي بهم ميدون داده كه اينجوري فكر مي كنم.) كه يادم ميره حسين خالي نيست، امام حسينه!!

مديونم به امام حسيني كه مي فرمود:" سلام كردن هفتاد ثواب دارد كه شصت و نه تاي آن براي سلام كننده، و يكي براي جواب دهنده است."

ياحسين! سلام كردن به تو چند ثواب داره؟!

السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين (ع)



به يادگار مانده از جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 18:48 به قلم جوجو|

سال ها تاريخ شمسي گشت و گشت                               شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت

روز ميلاد امام هشتم است                                              هشت هشت جمعه هشتاد هشت


از اون زماني كه يادم مياد، يكي از بزرگ ترين گله هام از روزگار و آدماش اين بود كه از ديگران استفاده ابزاري مي كردن. تا وقتي به دردشون مي خوردي، باهات بودن. بعدش كه تاريخ مصرفت مي گذشت، كاملا "كان لم يكن" مي شدي.

وقتي بزرگ تر شدم، ديدم اين موضوع تو همه چيز جاري و ساريه. از ارتباط انسان ها با ماشين ها گرفته، تا با بزرگان و خدا!!

حالا... حالا نمي دونم بزرگ تر شدم يا نه! اما به يه چيز جديد رسيدم. شايدم جديد نيست. شايدم هر دفعه يادم مياد، زور مي زنم كه كهنه شه و از يادم بره.

راستش منم از اين قاعده مستثني نيستم!! آره خيلي تلخه كه اون همه از سر و شكل يكي ايراد بگيري، بعدش بفهمي كه تمام مدت داشتي تو آينه نگاه مي كردي!! نخند. اين واقعا دردناكه.

خدايا نگاهم به همه ابزاريه. به درسم، به مادرم، به دوستم، به خودم، به امامم، به خدام.

(تو رو خدا وسط اين حرفا كه خدا وكيلي كليشه اي هم هست فكر نكنين منظورم از امام، آيت الله خميني يا كسي از اين قبيله است.)

درس مي خونم كه بگن آدم حسابيم. مادرمو دوست دارم، چون برام غذا مي پزه، به حرفام گوش ميده، سنگ صبورم ميشه.... . دوستمو دوست دارم، چون بهم كمك مي كنه، چون پر حرفيامو تحمل مي كنه، چون وقتي با هم ميريم بيرون خيلي خوش مي گذره. خودمو دوست دارم چون.... چون.... واي خدا، واي خدا، واي خدا... يادم رفته بود، من.... من خودمو دوست ندارم.(به اين بخند!!) امام رو دوست دارم چون وقتي خسته اي، وقتي پول نداري بري تو هتل هاي گرون، وقتي يه آب خنك گيرت نمياد بخوري، وقتي هيچ بشر دو پايي گيرت نمياد كه باهاش حرف بزني، وقتي همه نامحرمن و تو از ته دل يه محرم مي خواي، وقتي همه زخمن و تو  يه مرهم مي خواي، وقتي.... ميري تو حرمش.

آخ.... اونم نه وروديه مي گيره، نه حساب كتاباي قديمو باهات صاف مي كنه، نه مي پرسه تو كي هستي، چي هستي؟ يا از كدوم خراب شده اي اومدي؟! يا تو اين مدت داشتي چي كار مي كردي كه حالا ياد هندوستان افتادي؟!

تو هم بي رو درباستي، يك ساعت سرش منت مي ذاري ميگي: از اون سر دنيا اومدم پيشت حاجت مي خوام!! بايد حاجتم رو بدي!! تازه يه عالمه كار ريخته رو سرم. حاجتمو بده برم دنبال زندگيم!!

نه حالي، نه احوالي. تازه پاش بيفته به همم ميگي: اينا خرافاته. مرده كه زنده نميشه.



ادامه خط‌خطي
به يادگار مانده از پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:50 به قلم جوجو|

ديگه دل و دماغ درس خوندن نداشتم. يه چند روزي مي شد كه اين جوري شده بودم.

اون شب هم ادامه شب هاي ديگه بود. نهيب هاي پي در پي خودم به خودم، ديگه كاملا بي اثر بود.

مستاصل بودم. بي حوصله بودم. خوابم ميومد!!

خوندناي سر سريم ره به هيچ جا نمي برد. نااميد نااميد بودم. ديگه در اومدن از توي اين دام برام غير ممكن بود.

نمي دونم چرا، شايد از سر كم عقلي يا...نمي دونم، سحر باهات تماس گرفتم.

صدام هنوز تو گوشمه. لرزشاش، تپقاش، تكراراش، جملات نيمه رها شدش.... و صداي تو، كه نه نترس، نگران نباش، صبح زودتر ميايم با هم مي خونيم. نميفتي. نمي خواد حذف پزشكي كني. من مي دونم تو مي توني...

تو دلم بهت خيلي تلخ مي خنديدم. خيلي تلخ.

واقعا دوست داشتم حرفات واقعيت داشت. اما از واقعيت من تا خيال تو فرسخ ها فاصله بود. اما با اين حال حرفاتو دوست داشتم. ترجيح مي دادم همينا رو بشنوم تا يكي بياد بهم بگه :" احمق! اين همه وقت داشتي. مي خواستي مثل بچه ها بازيگوشي نكني. اصلا به من چه. مشكل خودته. معلومه كه ميفتي. و...."

8 صبح تو مسجد دانشگاه 100 بار مردم و زنده شدم. دائم مي گفتم مگه ميشه؟ معجزه كه نميشه. اونم با اين ذهن مغشوش من. تازه معجزه انقدر چيز سطح پايين و دم دستي نيست كه واسه يكي هم سطح من خرج بشه.

اما تو اومدي. با زبون روزه نهايت سعيتو كردي. اينو تو تموم اون لحظات مي فهميدم.

ديگه بقيش مهم نيست. مهم نيست كه نمرم كم شد. مهم نيست كه استاد باهام دعوا كرد. اينكه ميگم مهم نيست، نه كه نيست. اما به اين اندازه مهم نيست كه فهميدم تو هستي. تو هستي، نه تو زندگي من، نه تو دانشگاه، نه تو كلاس، نه هميشه آنلاين و آماده چت. تو، تو دنيا هستي. كسي با ويژگي هاي تو، تو دنيا هست. كسي كه درد ديگران براش درده. آدما رو مي بينه. زودتر مياد، ديرتر ميره، هر چي كه بلده به ساده ترين صورت ممكنه و بدون مضايقه و منت در اختيار بقيه مي ذاره، كودكانه و ساده و صميمي لبخند مي زنه و ... و خيلي چيزاي ديگه!

گاهي از خودم مي پرسم، اگر موقعيت تو رو داشتم، چقدر از گذشت تو رو داشتم؟!

هيچي براي گفتم ندارم. جز اينكه متشكرم براي تمام صبح هاي زود، براي همه عصرهاي دير، براي همه قرارهاي بوفه و مسجد و سايت، براي همه رفع اشكال هاي آنلاين، براي.... براي همه چيز. براي همه چيز.

به يادگار مانده از سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:18 به قلم جوجو|

خدایا!

۱۱ ماه... ۱۱ماه از هر سالت رو در گیرم و هیچ وقتی برای هیچ چیز و هیچ کسی ندارم .حتی برای خودم. یه روز نشستم و به گذشته فکر می کنم. یه روز چشم دوختم به آینده. یه روز به زمین و زمان بدو بیراه میگم. یه روز هر چی می دوم نمی رسم. یه روز می رسم اما دیگه رسیدن برام ارزش نیست. یه روز رسیدن رو می ذارم کنار و می شینم یه گوشه و اونایی رو که دارن می دون رو به تمسخر می گیرم. یه روز از سوراخ سوزن رد می شم یه روز از در دروازه رد نمیشم.

یه روز درس می خونم. یه روز فیلم می بینم. یه روز بازی می کنم. یه روز دعوا می کنم. یه روز با دوستام می رم بیرون. یه روز می مونم خونه که به کارای عقب افتادم برسم. یه روز واسه امتحانام برنامه ریزی می کنم. یه روز تو درسام پیشرفت می کنم. یه روز....

خدایا ... من برای همه اینا لااقل یه روز وقت می ذارم. برای اینکه جومونگ شروع بشه یا چشمی در باد دقایق زیادی آگهی بازرگانی می بینم. من سر قرار برای دوستام گاهی حتی تا ۱ ساعت معطل میشم. گاهی همین جوری علاف می گردم و آخرش توی تمام سلول های بدنم احساس خستگی می کنم. گاهی...

خدایا... اما برای تو...برای تو و خودم چقدر وقت می ذارم؟!!!!

دل من از دست من خونه. با این اوصاف وقتی به دل تو فکر می کنم دیوونه میشم.

نه! تو قطعا می دونی که اینا شکسته نفسی نیست. مظلوم نمایی نیست. ریا کاری نیست. خود شیرینی نیست. آخه دیگه جلوی قاضی و .....

دیگه جلوی تو قدرتی ندارم که نقاب بزنم و خودمو قایم کنم. دیگه قدرتشو ندارم که قپی بیامو فیس و افاده کنم. دیگه قدرتشو ندارم زیر زرق و برقا و قشنگی های عاریتی خودمو مخفی کنم. دیگه جلوی تو واقعا چه قدرتی میشه داشت؟!

اما امروز تو دوباره بهم وقت دادی. به همون جوجویی که تو زشتی سیرت دست جوجه اردک زشت رو از پشت بسته. تو یه دفعه دیگه صدام کردی. نگام کردی. بهم ارزش دادی . از اون ته منو کشیدی بالا. بهم گفتی تو آدمی. با وضوح هر چه تمام تر می شنوم که داری میگی:

باز آ باز آ هر آن که هستی باز آ                            گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست                          صد بار اگر توبه شکستی باز آ 

خدایا...من میام. من دارم میام. هر چند کند و یواش یواش. هر چند سست و بی خبر. هر چند سر به زیر و خاک بر سر. اما تو به این راحتی از اومدنم نگذر!!

آمین

به يادگار مانده از شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:25 به قلم جوجو|

وقتي مي خنديدي ، آنجا بود . وقتي گريان بودي ، آنجا بود . وقتي مي خوابيدي ، آنجا بود . وقتي سخن مي گفتي ، آنجا بود . وقتي راه مي رفتي ، آنجا بود . وقتي بيمار بودي ، آنجا بود .

وقتي بودي ، سايه ديدگانش روي سرت بود . و وقتي نبودي ، چشمانش به راهت . شانه هايش مرهم اشك هايت ، قلبش محرم راز هايت ،دلش مالامال از عشقت ، زانوانش مامن غم هايت ، دستانش نسيم ملايم گيسوانت ، كلامش گره گشاي كارت ، ديدگانش خواننده افكارت ، و لبانش دعاگوي سلامت و حضورت ، و وجودش لبريز از آرزوي طلوع ات و بيزار از غروبت .

اما امروز ، او آنجاست . هنوز هم تو را نظاره گر است . هنوز هم چشم به راه توست . اما امروز تو ديگر آن كودك دلبند شيرين زبان نيستي . اما خوب كه بينديشي ، هنوز هم نيازمند اويي . حتي اگر صورتش پر چين و دستانش پر چروك باشد . حتي اگر خيلي باسواد نباشد و بلد نباشد حرف هاي امروزي بزند . حتي اگر فرم لباس پوشيدنش قديمي باشد و پسند دل همگان را جلب نكند . حتي اگر نباشد و تمام دارايي ات از او و حضورش ، يك سنگ مرمر بزرگ در زميني خاكي باشد ، كه رويش نوشته شده : به ياد مادري مهربان يا پدري دلسوز .

دوست دارم باور كني ، او هنوز هم نگاهت مي كند . تو ، آن كودك نافرمان و بي انضباط را . تو ، آن كودك گستاخ و بازيگوش را . تو ، آن كودك خرابكار را . تو ، آن فرزند بي وفا را كه بزرگ شدنش را فراموش كرده و تنها چيزي كه در خاطرش گنجانده است ، بزرگي است ، تنها بزرگي . آن فرزند بي وفايي كه بزرگي را بي بزرگ ترش به ياد دارد .

باور كن هنوز هم محتاج خنكاي سايه اش هستي . باور كن هنوز هم منتظري تا در جواب خداحافظي ات ، از او " به سلامت " بشنوي . باور كن هنوز هم محتاج دعاي " الهي عاقبت به خير شوي " اش هستي . باور كن هنوز هم محتاج آن نگاه بي كلامش هستي .

يك بار ، فقط يك بار ، آن نقاب بزرگي را كنار بگذار و در مقابلش زانو بزن . و يك بار ، تنها يك بار ، به چشماني بنگر ، كه عمري به تو نگريسته است . به دستاني بنگر ، كه عمري نگاهدار و نگاهبانت بوده اند . به لب هايي بنگر كه عمري ستايشگر موفقيت هايت و حامي ات در لحظات شكستت بوده اند .

وقتي به همه اين ها نگاه كردي فكر كن . فكر كن به از اينجا تا عرش ، از عرش تا فرش ، به وسعت هر يك از هفت آسمان ، به همه چيزهاي بزرگ .... و آنگاه تخمين بزن ، كه چقدر دين داري ؟!!

پ ن 1: اين متن رو وقتي ترم 2 بودم براي مقدمه پايان نامه يكي از بچه هاي علوم قرآن و حديث نوشتم . موضوع پايان نامش " پدر و مادر " بود .

پ ن 2: اين متن براي والدين نوشته شده . هم پدر ، هم مادر . اما نمي دونم چرا امروز به ذهنم رسيد كه اينو بنويسم .

پ ن 3: من هيچي ندارم كه بگم . نه از علي (ع) و فاطمه (س) و نه از پدر و مادر . اما چون اينجا دل نامه است ، حرف دلمو زدم .

پ ن 4: ولادت جوانمردترين مرد تاريخ مبارك باد .


به يادگار مانده از یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 21:43 به قلم جوجو|

اون روز یادته تو صف بودیم؟من به موهات دست زدم.تو بهم گفتی هیز!! گفتی چشمامو درویش کنم.

منم کلی بهم برخورد.با خودم قرار گذاشتم که از ۲ کیلو متریت رد نشم.اما نشد.آخه معلم پرورشی گفت که ۲ نمره از انضباط دست اونه و همه ما باید فعالیت پرورشی داشته باشیم.

بعدش رو که یادته؟همه کلاس ریختیم توی یه گروه سرود بی در و پیکر.

همه شعر رو اشتباه می خوندن. و این رو فقط من و تو می دونستیم.اما جالب اینکه تذکرهامون همش یاسین به گوش ...بود.

بعدشم که قضیه دایناسور پیش اومد!!! یادته انگشتاتو یه جور اجق وجقی کردی و از من پرسیدی این چیه؟فکر کنم من جواب دادم الاغه!!! اما تو گفتی که یک نفر که می خواسته باهات دوست شه اینو همون اول آشنایی یادت داده و پرسیده چیه.

نمی دونم من خنگ بودم یا تو منظورت این نبود.ولی خلاصه من نفهمیدم این دایناسور تو انگشتای تو قراره بشه نماد آشنایی ما!!

بعدشم ....

بعدشم یادم نمیاد چی شد.یعنی یادم میاد .اما چون می دونم تو هم یادت هست تکرار مکررات نمی کنم.

اما آلان...

من اینجام

تو اونجا

راستی خبر نداری دایناسور کجاست؟

به يادگار مانده از یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:28 به قلم جوجو|

یادم میاد در ایام شباب،وقتی داوطلب کنکور کارشناسی بودم،بسیاری از شب ها تا دیر وقت و گاهی تا اذان صبح بیدار می ماندم و تست می زدم!!!

آرامش شب از آن موقع که به خاطر دارم تا به امروز در مورد من غوغا کرده است.

به یاد دارم برای اینکه خوابم نبرد،و کمتر فکر و خیال به سرم بزند، در حین تست زدن رادیو هم گوش می کردم!!! آن هم رادیو فرهنگ و برنامه شبستانه.

از ساعت 12 شب به بعد، رادیو فرهنگ تنها ندای شبانه من بود.

یکی از شب ها که حسابی خسته و ناامید و غمگین بودم،ناگهان شنونده ای با برنامه شبستانه تماس گرفت و این ابیات را خواند:

دنیایی که اجل در پی آن می تازد               هر کس که غم و غصه خورد،می بازد

پس غصه و غم نخور که دهر گذران          به آن و دمی کار تو را می سازد!!!

 آنقدر این شعر به دلم نشست که در همان لحظه در خاطرم ماند.

جالب اینکه می گفت :حسی منو ترغیب کرد که تماس بگیرم و این شعر رو بخونم چون احساس می کردم شنیدن این ابیات برای کسی در جایی موثر است.

یادش به خیر....!!!

 

به يادگار مانده از دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:40 به قلم جوجو|

سلام

  من جوجو  هستم.از امشب تصمیم گرفتم دل نوشته هام رو تو معرض دید بقیه بگذارم!!! البته نه همشو.....

 نمی دونم چرا این کار رو می کنم اما یه چیزی که نمی دونم چیه من رو به انجامش سوق میده!!!

 امیدوارم شما عزیزان به من این فرصت رو بدین که خودم رو محک بزنم.

        ممنون

                التماس دعا

به يادگار مانده از جمعه هشتم آذر 1387ساعت 14:59 به قلم جوجو|


من نمانم روزگار، خط بماند يادگار
» ... پایان
» یکی مانده تا ...
» کولی‌وار
» متشکرم
» وقتی که دیره
» دریا دریا... اما قطره‌قطره
» برای میتائه
» دیگر دلم بازی نمی‌خواهد
» وقتی شروع شد...
» و آنگاه كه گاه مي‌شود
Design By : Pars Skin